کوله بار سفر

من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

کوله بار سفر

همسفر
کوله بار سفر من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

سفرنامه کربلا 1

به نام خدا 

مثل یک خواب بود.  

اولین منزلگاهمان خانه ای در العماره بود.صاحب خانه با غرور از اول روستا دستش را روی بوغ گذاشته بود تا همه بدانند که امشب میزبان زائران حسین است. 

جلوی خانه چند نفر از همسایه ها به زور میخواستند ما را به خانه خود ببرند و صاحب خانه مانع آنها میشد.کم کم  داشت کار به دعوا می کشید که مسئول کاروان سریع ما را به خانه برد و بحث ها را پایان داد. 

زن صاحب خانه خادم حرم امام علی (ع) بود.هنوز نگاههای افراد خانواده در ذهنم مانده است.نگاههایی پر از شوق. مثل پروانه اطرافمان می چرخیدند تا مبادا زائر حسین کم و کسری داشته باشد. 

دیروقت بود.یکی از بچه ها وسایل خواب نداشت.گفتیم مزاحمشان نشویم.بالشت و پتو را به او دادیم و خود در کیسه خواب ، خوابیدیم.زن صاحیب خانه برای آخرین بار آمد تا ببینید همه چیز مرتب است یا نه.همین که چشمش به من افتاد که در کیسه خواب خوابیدم با صدای محزونی شروع کرد به ناله .چشمانم را بستم و خود را به خواب زدم تا خجالتش را نبینم و برود.رفت اما چند دقیقه بعد رختخواب ، بالشت و پتوی خودش را آورد و به زور بیدارم کرد و تا مطمئن نشد که کیسه خواب را جمع کرده ام و روی تشک می خوابم نرفت. 

اشک در چشمانم حلقه زد.به یاد خرابه شام افتادم.تا روز بعد کارم شده بود گریه کردن. 

صبح تک تکمان را در آغوش گرفت، با هزینه خود برایمان سیم کارت و شارژ خرید،عطر حرم مولا را به دستانمان زد و بدرقه مان کرد. 



تاريخ : شنبه 1393/09/29 | 11:11 | نویسنده : همسفر |

کوله بارسفر

به نام خدا

این روزها کوله باری برداشته ام،چیزهایی درونش می گذارم، روی دوشم می اندازم و چند قدمی راه میروم.

نه سنگین است، همه اش را بیرون می ریزم و به خود می گویم، فقط ضروریات را باید برداری،چیزهایی را کنار می گذارم و دوباره کوله بار بر دوش چند قدمی را طی می کنم.همسفر جان بازهم سنگین است ،انگار هنوز هم اضافه بار، داری.در این سه روز پیاده روی، خسته ات می کنند و سرعتت را کند.بار اضافه برداشتن برایت سودی ندارد. حمال آنها که می شوی هیچ، دست و پاگیرت هم می شوند.

وقتی کوله بار سفرم را می بندم، مدام به یاد کوله بار سفر ابدیم می افتم و دستان خالیم.

مدام این سوالات در ذهنم رژه میروند که ، برای آخرتت چه کردی؟ چه توشه ای جمع کرده ای؟ چقدر از چیزهایی که با خود حمل می کنی اضافی و بی خود است؟ مال دنیا، کینه و حسد و گناه و هزار و یک بار اضافه دیگر.خدا می داند درکوله بار عمرم، چقدر از ضروریات سفرم را توشه راهم کرده ام و چقدر بار اضافی به درد نخور با خودم همراه کرده ام.  

راستش همه کوله بارم را بیرون ریخته ام به دنبال خدایم می گردم، انگار در هیاهوی زمان گمش کرده ام..خدایا  

تورا گم کرده ام خودت به دادم برس


برچسب‌ها: دلنوشته

تاريخ : دوشنبه 1393/09/10 | 7:23 | نویسنده : همسفر |

عاشقی

به نام خدا

تا حالا به حال و هوای عاشق ها نگاه کردید؟مثلا کسی که عاشق حسین(ع) هست.یک عمر دست و پا میزنه که آقا می خوام بیام دیدنتون.زمین و زمان رو به هم میریزه... وقتی بهش میگن باشه بیا.. تازه میشه اول بیچارگیش. یک دلش داره برای دیدن یارش از سینه اش بیرون میزنه و یک دلش میگه آخه با چه رویی برم؟

عاشقی این بیچارگی هارو هم داره دیگه...... 


برچسب‌ها: دلنوشته , حسین

تاريخ : جمعه 1393/08/30 | 17:19 | نویسنده : همسفر |

عهد

به نام خدا

کمی بیاندیش!

چشمانت را به مهمانی گذشته ات دعوت کن.به یاد داری روز عهدبستنت را؟

درگوش خود زمزمه کن... آرام..

گفتی: آقا! آمده ام کنارت بمانم، آمده ام سربازت باشم.بدون کارت پایان خدمت، آمده ام بی چون و چرا!

چشمانم را پر از تقوا ، قلبم را سرشار از عشق و عقلم را مملو از معرفت کن.

و من عهد بستم... عهد بستم چشمانم دریایی شود، برای تو ! قلبم قربانی شود، قربانی نگاه تو!

دوباره موسم مهمانی تو زیر خیمه عزاست.بار دیگر باید بیاندیشم... این عهدی نبود که من در خیمه دل خود با تو بستم... نکند عهد و پیمانم رنگ و بوی طلحه و زبیر را به خود گرفته باشد؟؟

آ رام در گوش خود نجوا کن... طلحه و زبیر فراموش کردند عهدشان را برای قدرت.. ومن فراموش کردم روز غدیر قلبم را با تو...

به چه بهانه ای؟؟؟


برچسب‌ها: امام حسین , دل نوشته

تاريخ : یکشنبه 1393/08/04 | 13:11 | نویسنده : همسفر |

آخرت فروشی

 

به نام خدا

صدای زنگ موبایلم ، از نزدیکی اذان صبح خبر می داد.همینطور که موبایلم را خاموش میکردم با خودم درگیر بودم که بگذار کمی بیشتر بخوابم.توکه میدانی دیشب دیر خوابیده ام و در این کشاکش چشمان خواب آلودم پیروز شدند.همین که دوباره سرم را روی بالش گذاشتم به یاد این حدیث افتادم: "تفاوت نماز اول وقت با نماز آخر وقت ، مثل تفاوت آخرت ودنیا است."

با خودم فکر کردم وقتی به خاطر کمی خواب بیشتر آخرت را به دنیا بفروشی و از نماز اول وقت بگذری چطور انتظار داری در لحظات حساس ، بتوانی برای حفظ جانت آخرتت را به دنیا نفروشی و امام زمانت را تنها نگذاری؟؟

این فکر بدجوری خواب را از سرم پراند


برچسب‌ها: خدا

تاريخ : شنبه 1393/07/19 | 18:41 | نویسنده : همسفر |

عرفه

به نام خدا

این روزها خودم را در میان هیاهوی درون و شلوغی های این شهر گم کرده ام.

اینهمه غوغا و هیاهو توان فکر کردنم را ربوده اند.

دلم برای کمی آرامش لک میزند.برای کمی نور.......

کمی آرامش تا بتوانم به دور از هر صدا و نجوایی، در سکوت افکارم، سر به گریبان ببرم تا شاید پیداکنم گم شده ام را،

خودم را ....   خدایم را........ مولای منتظرم را......

دل خوشم به عرفه ات و لحظه شماری میکنم برای فردا تا رها شوم از اینهمه افکار مزاحم و آرام بگیرم در زلال کلام مولایم...

تمام امیدم این است که، در لابلای آنهمه نورآرام گیرم و پیدا کنم گم شده هایم را....

التماس دعا


برچسب‌ها: خدا , عرفه

تاريخ : جمعه 1393/07/11 | 19:27 | نویسنده : همسفر |

جان دادن یا دین دادن ، مسئله این است

به نام خدا

توی جنگ دیروز و پشت خاک ریزها، جان بچه ها در خطر بود و هرلحظه ممکن بود گوله ای، ترکش یا خمپاره ای ، پلی بشه برای رسیدنشون به خدا.

توی جنگ امروز دیگه خطر جانی کسی رو تهدید نمیکنه،اما دنیا و آخرت بچه ها در خطره و هرلحظه ممکنه گرفتار بشیم وپلهای رسیدنمون به خدا خراب بشن.

اونها جان میدادند و خون بهاشون می شد خود خدا.

اما ما باید چهار چشمی مواظب باشیم یکوقت با یک انتخاب اشتباه ،یک موضع گیری غلط یا دیر موضع گرفتن چوب حراج به دین و دنیامون نزنیم

دیروز وقتی خبر شهادت کسی را می آوردند با غبطه و اشک میگفتند فلانی هم رفت.... خوشا به سعادتش.

امروز وقتی هم دانشگاهی ات را در خیابان با قیافه ای آچنانی و دست در دست یک نامحرم میبینی با غبطه و اشک می گویی فلانی هم رفت؟؟؟!!! چرا نتوانستم کاری برایش انجام دهم؟

جنگ امروز اگر از جنگ دیروز سخت تر نباشد، اصلا آسانتر نیست


برچسب‌ها: دلنوشته

تاريخ : پنجشنبه 1393/06/27 | 14:15 | نویسنده : همسفر |

حکایت من و دنیا

به نام خدا

بعضی وقتها آدم انقدر مسئله برای فکر کردن و کار نکرده داره که دلش میخواد به غصه ها و

زرق و برق دنیا بگه :

وقت ندارم برو سراغ یکی دیگه

 

ای کاش میشد به همین راحتی دست به سرش کرد


برچسب‌ها: دلنوشته

تاريخ : دوشنبه 1393/06/17 | 11:15 | نویسنده : همسفر |

خود درگیری

به نام خدا

بعضی وقتها آدم انقدر از دست خودش عصبانی میشهُ انقدر از دست خودش خسته و کلافه میشه که چاره ای براش نمیمونه جز اینکه یقه این نفس چموش رو بگیره و کشان کشان ببره در خونه خدا و بگه:

 خدایا این نفس من رو بیچاره کرده پناهی جز خودت ندارمُ .

خدایا خودت به دادم برس


برچسب‌ها: خدا

تاريخ : یکشنبه 1393/06/09 | 17:49 | نویسنده : همسفر |

درسی از استاد " تار عنکبوت"

به نام خدا

حاصل اعتکاف امثال برای من شده بود یک سوال بی پاسخ که ماههاست ذهنم را درگیر کرده.سوالی که باعث شد همه داشته های قبلی خود را دور بریزم ،باعث شد یک غم بزرگ روی دلم سنگینی کند و چندین ماه خنده را از لبهایم دور.برای پیدا کردن جوابم رسما زمین و زمان را زیر ورو کردم.هرمطلب یا سخنرانی پیدا می کردم می خواندم و گوش میدادم،از هرکس که میشناختم می پرسیدم ، اما جوابهایشان جواب این دل بی قرار من نبود . برای هرجوابی که می شنیدم یک جواب نقض از آستینم می آمد بیرون.کم کم عکس العملها شدید شد و در جواب سوالم یا دست به سر میشدم و یا با عصبانیت طرف مقابل ، متهم به گیر بیخود دادن.

سوال من این بود : چطور میتوانیم دانسته هایمان را به عمل تبدیل کنیم؟

یکروز که داشتم قدم میزدم و فکر میکردم،چیزی در ذهنم گفت:

-           تو کی جای خالی چیزی را میفهمی و کی  با تمام وجود و با تلاش ، برای پرکردنش اقدام میکنی؟

         باخودم گفتم :خوب وقتی که به اون نیاز داشته باشم میرم سراغش و نبودنش رو میفهمم و وقتی این نیاز من خیلی ضروری باشه هرطور شده برای رفع نیازم کاری میکنم واون رو سرجاش برمی گردونم یا جایگزینی براش پیدا میکنم.

-          خوب حالا بگو ببینم اینجا کجاست؟

مزرعه، مسافرخانه، تجارت خانه.... یا بهتره بگم جایی برای پر کردن کوله بار سفرم.کوله باری که باید تا فرصت دارم پرشود از توشه راه.

-          کدام راه؟

اینجا جای ماندن نیست.زندگی که به نفسهای آخرت برسد تازه سفراصلی شروع میشود:

  •       لحظه دیدار ملک الموت
  •      شب اول قبر
  •      فشار قبر
  •      لحظه دیدار دوملک نکیر و منکر
  •      برزخ
  •       وای از صحرای محشری که سوزان است و طاقت فرسا ،وای از صحرای محشری که باید کوله بارت را زیر و رو کنی تا شاید چیزی بیابی تا بهای قدری سایه شود.
  •      میزان
  •      طلبکارانی که منتظرند تا ته مانده های کوله بارت را هم بتکانند و خود را نجات دهند
  •       صراطی که جز با ایمان و قلبی سلیم عبور از آن غیرممکن است.
  •      اگر از همه اینها جان سالم به در بردی تازه باید ببینی چقدر برایت مانده تا با آن گوشه ای از بهشت نصیبت شود.

-          خوب حالا بگو ببینم این توشه راه که می گویی چیست؟

.... عمل صالح

به اینجا که رسیدم نگاهی به عمر رفته ام انداختم و نگاهی به کوله بار تار عنکبوت بسته ام ، که با داشته هایش حضرت ملک الموت را هم نمیتوانستم راضی کنم ....

چشمانم سیاهی رفت.... خدایا خودت رحم کن .....

باور کنید هیچ چیز و هیچکس اینطور نمیتوانست درست و حسابی شیر فهمم کند ، که آن تارعنکبوتهای بسته شده در کف کوله بارسفرم مرا توجیح  کردند.

خدایا

یاری ام کن تا تو را آنگونه که تو میخواهی اطاعت کنم


برچسب‌ها: خدا

تاريخ : جمعه 1393/05/31 | 16:19 | نویسنده : همسفر |

خدا کند که کسی حالتش چوما نشود

به نام خدا

خدا کند که کسی حالتش چوما نشود                    زدام خال سیاهش کسی رها نشود

جواب ناله ما را نمی دهد دلبر                               خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود

شنیده ام که از این حرف یار خسته شده                 خدا کند که به اخراج ما رضا نشود

مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست                  خدا کند که مریضی من دوا نشود

"مقام معظم رهبری"


برچسب‌ها: امام زمان

تاريخ : یکشنبه 1393/05/12 | 20:5 | نویسنده : همسفر |

بهترین بیمه دنیا

به نام خدا

معلم بود.دیگه داشت باز نشست میشد.میگفت تازه وسایل نو خریده بودم تا وقتی میرم توی خونه جدیدم با وسایل نو برم.با خنده ادامه داد شب رفتیم مهمونی وقتی برگشتیم دیدم خونم آتیش گرفته و به لطف دیر آمدن ماموران آتش نشانی همه زندگیم سوخت.یکدفعه ساکت شد و ...... اشک توی چشماش حلقه زد.... بغزش ترکید و گفت سرمایه چهل سال زندگیم سوخت.

یکی گفت اشکال نداره بالاخره بیمه یک بخشیش رو میده دیگه!!؟؟؟

سرش رو انداخت پایین و با صدای آرومی گفت: بیمه نبودن.حالا منم و همین لباس تنم و کلی قسط که مونده روی دستم.

یکی پرسید یعنی هیچ چیز سالم نمونده؟؟؟؟

گفت چرا............. فقط قرآن توی طاقچه .

بعد از مهمونی این جملات مدام توی ذهنم تکرار میشد و تنم میلرزید.با خودم میگفتم خدایا اگر آخر عمرمون آتیش بیفته توی خرمن اعمالمون و همه چیز نابود بشه چه بکنم؟؟؟ واقعا از فکرش هم تنم میلرزید.ولی دو نکته مثل یک چراغ چشمک زن توی ذهنم روشن و خاموش می شدن

قرآنی که سالم مانده بود و بیمه نبودن.

رفتم سراغ قرانم: سوره ص

قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ(82) الَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ(83)

گفت: «به عزّتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم كرد، (82)

مگر بندگان خالص تو، از ميان آنها!» (83)

تفسیر نور: اخلاص درعبوديّت،شرط مصونيّت ازدام‏هاى ابليس است.

تفسیر المیزان: " مخلصين" عبارتند از كسانى كه خداى تعالى آنان را براى خود خالص كرده و ديگر هيچ كس در آنان نصيبى ندارد، در نتيجه ابليس هم در آنان نصيبى ندارد.

 

از اون روز تصمیم گرفتم قرآن رو توی زندگیم جاری و اعمالم رو هم با اخلاص بیمه کنم.

اگر شما هم مایلید بسم الله.از همین الان شروع کنید.

خدایا کمکمون کن بتونیم این تصمیم رو عملی کنیم.


برچسب‌ها: خدا

تاريخ : یکشنبه 1393/02/21 | 21:3 | نویسنده : همسفر |

توشه ای از سالی که گذشت

به نام خدا

سلام.

مینویسم برای خودم و برای دوستان عزیز.مینویسم تا هیچوقت یادم نره چیزی رو که بهای به دست آوردنش یک سال از زندگیم  با کلی سختی و رنج و البته شادی بود.

یادت باشه " لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ‏ في‏ كَبَدٍ. كه ما انسان را در رنج وزحمت آفريديم(و زندگى او پر از رنجهاست)"آیه 4سوره بلد

همسفر یادت باشه این دنیا جای راحتی و آسایش مطلق نیست.اینجا دنبال دنیای بی غصه و بی درد و رنج، دنیای بدون بیماری و ناراحتی نگرد.

همسفر یادت باشه زندگی یعنی مدیریت غم ها و شادی ها .یعنی مدیریت لذتها و آسودگی ها و رنج ها و سختی ها.و دین یعنی بهترین راهنمایی برای این مدیریت.

همسفر یادت باشه حرف امام علی (ع) رو که از آدمهاییی که غصه و غم رو دوست دارن بیزارن.دنیا سخته اما حق نداری با غصه و نا امیدی تلخش کنی.

همسفر هیچوقت صبر نکن تا همه چیز اونطوری که میخوای روبه راه بشه و هیچ مانعی سر راحت باقی نمونه  تا  به مسیرت ادامه بدی.مطمئن باش همچین لحظه ای رو نخواهی دید چون ماهیت این دنیا چیزی غیر از سختی و مانع و امتحان نیست.پس اگر تصمیم به انجام کاری داری از همین الان شروع کن و خودت رو برای موانع سر راحت آماده کن.

همسفر یادت باشه حرف آقای قرائتی رو."کسی که به اردوی تیم ملی دعوت میشه براش بالش نمیزارن تا بخوابه بلکه تازه اول دویدن و تمرینات سخته." این دنیا جای ساخته شدنه نه استراحت.پس خودت رو برای سخت ترین تمرینات خدا آماده کن.

همسفر از زینب کبری(س) یاد بگیر.جوری زندگی کن که در سخت ترین شرایط جز زیبایی نبینی.و این غیر ممکنه مگر اینکه در تمام لحظه های زندگیت اونطوری که خدا میخواد رفتار کنی.

و حرف آخر:

همسفر یادت باشه هیچکس مثل خدا، تو رو دوست نداره و نگران تو نیست، و هیچکس مثل خدا به فکر برطرف شدن عیب ها و نواقص تو نیست. یک مربی دلسوز وقتی نقطه ضعف شاگردش رو میبینه آنقدر روی اون نقطه ضعف کار میکنه تا اون نقطه ضعف برطرف بشه.خدا از هر مربیی، کاردان تر و دلسوز تره.بهش اعتماد کن.

یا مقلب القلوب والابصار

یامدبر الیل والنهار

یامحول الحول و الاحوال

حول حالنا الا احسن الحال


برچسب‌ها: دلنوشته

تاريخ : چهارشنبه 1392/12/28 | 22:29 | نویسنده : همسفر |

گل نرگس

به نام خدا

  نرگس زیبایم

                    بیا و با آمدنت به نرگس ها بیاموز

                                                     که آمدنشان ،نشان زمستان نیست

                                                                                          بلکه نوید دهنده آغاز بهار است

اللهم عجل لولیک الفرج

 


برچسب‌ها: امام زمان

تاريخ : جمعه 1392/12/23 | 10:48 | نویسنده : همسفر |

اخلاص

به نام خدا

كشتى در دريا ميشكند. مسافر كشتى اسير دست امواج خروشان دريا مى‏شود، در آن نزديكى نه كشتى ديگرى است كه او را برهاند و نه شناگر توانائى است كه نجاتش دهد. تمام درها را بسته مى‏بيند، بهيچ چيز و هيچ كس اميدى ندارد. در آن وقتى كه در آب غوطه‏ور است، در آن موقع حساس، در آن لحظه خطرناك، در آن حال سراپا يأس و نااميدى، تنها يك اميد فطرى، يك تكيه‏گاه وجدانى در خود حس ميكند، از اعماق قلبش، از زواياى وجدان و باطنش يك نور اميد زبانه ميكشد، دلش بيك قدرت نامحدود و توانا توجه ميكند، از او كمك ميخواهد، تنها او است كه ميتواند نجاتش دهد و او را از اين ورطه هولناك برهاند. آن حقيقت، آن قدرت، آن تكيه‏گاه اميد، آن چيزى كه دل با التماس باو مينگرد

«خدا» است.


برچسب‌ها: خدا

تاريخ : پنجشنبه 1392/12/15 | 18:3 | نویسنده : همسفر |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.