X
تبلیغات
کوله بار سفر

کوله بار سفر
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
به نام خدا

سلام.

مینویسم برای خودم و برای دوستان عزیز.مینویسم تا هیچوقت یادم نره چیزی رو که بهای به دست آوردنش یک سال از زندگیم  با کلی سختی و رنج و البته شادی بود.

یادت باشه " لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ‏ في‏ كَبَدٍ. كه ما انسان را در رنج وزحمت آفريديم(و زندگى او پر از رنجهاست)"آیه 4سوره بلد

همسفر یادت باشه این دنیا جای راحتی و آسایش مطلق نیست.اینجا دنبال دنیای بی غصه و بی درد و رنج، دنیای بدون بیماری و ناراحتی نگرد.

همسفر یادت باشه زندگی یعنی مدیریت غم ها و شادی ها .یعنی مدیریت لذتها و آسودگی ها و رنج ها و سختی ها.و دین یعنی بهترین راهنمایی برای این مدیریت.

همسفر یادت باشه حرف امام علی (ع) رو که از آدمهاییی که غصه و غم رو دوست دارن بیزارن.دنیا سخته اما حق نداری با غصه و نا امیدی تلخش کنی.

همسفر هیچوقت صبر نکن تا همه چیز اونطوری که میخوای روبه راه بشه و هیچ مانعی سر راحت باقی نمونه  تا  به مسیرت ادامه بدی.مطمئن باش همچین لحظه ای رو نخواهی دید چون ماهیت این دنیا چیزی غیر از سختی و مانع و امتحان نیست.پس اگر تصمیم به انجام کاری داری از همین الان شروع کن و خودت رو برای موانع سر راحت آماده کن.

همسفر یادت باشه حرف آقای قرائتی رو."کسی که به اردوی تیم ملی دعوت میشه براش بالش نمیزارن تا بخوابه بلکه تازه اول دویدن و تمرینات سخته." این دنیا جای ساخته شدنه نه استراحت.پس خودت رو برای سخت ترین تمرینات خدا آماده کن.

همسفر از زینب کبری(س) یاد بگیر.جوری زندگی کن که در سخت ترین شرایط جز زیبایی نبینی.و این غیر ممکنه مگر اینکه در تمام لحظه های زندگیت اونطوری که خدا میخواد رفتار کنی.

و حرف آخر:

همسفر یادت باشه هیچکس مثل خدا، تو رو دوست نداره و نگران تو نیست، و هیچکس مثل خدا به فکر برطرف شدن عیب ها و نواقص تو نیست. یک مربی دلسوز وقتی نقطه ضعف شاگردش رو میبینه آنقدر روی اون نقطه ضعف کار میکنه تا اون نقطه ضعف برطرف بشه.خدا از هر مربیی، کاردان تر و دلسوز تره.بهش اعتماد کن.

یا مقلب القلوب والابصار

یامدبر الیل والنهار

یامحول الحول و الاحوال

حول حالنا الا احسن الحال


برچسب‌ها: دلنوشته
[ چهارشنبه 1392/12/28 ] [ 22:29 ] [ همسفر ]
به نام خدا

  نرگس زیبایم

                    بیا و با آمدنت به نرگس ها بیاموز

                                                     که آمدنشان ،نشان زمستان نیست

                                                                                          بلکه نوید دهنده آغاز بهار است

اللهم عجل لولیک الفرج

 


برچسب‌ها: امام زمان
[ جمعه 1392/12/23 ] [ 10:48 ] [ همسفر ]
به نام خدا

كشتى در دريا ميشكند. مسافر كشتى اسير دست امواج خروشان دريا مى‏شود، در آن نزديكى نه كشتى ديگرى است كه او را برهاند و نه شناگر توانائى است كه نجاتش دهد. تمام درها را بسته مى‏بيند، بهيچ چيز و هيچ كس اميدى ندارد. در آن وقتى كه در آب غوطه‏ور است، در آن موقع حساس، در آن لحظه خطرناك، در آن حال سراپا يأس و نااميدى، تنها يك اميد فطرى، يك تكيه‏گاه وجدانى در خود حس ميكند، از اعماق قلبش، از زواياى وجدان و باطنش يك نور اميد زبانه ميكشد، دلش بيك قدرت نامحدود و توانا توجه ميكند، از او كمك ميخواهد، تنها او است كه ميتواند نجاتش دهد و او را از اين ورطه هولناك برهاند. آن حقيقت، آن قدرت، آن تكيه‏گاه اميد، آن چيزى كه دل با التماس باو مينگرد

«خدا» است.


برچسب‌ها: خدا
[ پنجشنبه 1392/12/15 ] [ 18:3 ] [ همسفر ]
به نام خدا

عمر به أبو بكر گفت: چرا كسى را نمى‏فرستى تا علىّ را وادار به بيعت كنى؟ زيرا جز او و همان چهار نفر همه بيعت كرده‏اند!. و أبو بكر نسبت به عمر نرمتر و ملايمتر و ملاحظه‏كارتر بود، و عمر تند و خشن و ستمكارتر بود. أبو بكر گفت: چه كسى را براى اين كار بفرستم؟عمر گفت: قنفذ را به سويش بفرست!- و او برده‏اى از آزادشدگان فتح مكّه بود كه روحيه‏اى تند و خشن و ستمكار داشت و از افراد سرسخت قبيله بنى تيم بود-،

پس او را همراه گروهى پى اين كار فرستاد، او به در خانه علىّ عليه السّلام حاضر شد و اذن دخول خواست، ولى جواب ردّ شنيد، آنان نيز اين موضوع را در مسجد به اطّلاع أبو بكر و عمر و جمع حاضر رساندند، عمر گفت: برويد آنجا؛ خواه اجازه دهد و خواه ندهد بدون اجازه وارد شويد!!. آن جماعت نيز رهسپار بيت ولىّ خدا شده و اذن خواستند، در اين هنگام حضرت صدّيقه كبرى فرمود: ورود به خانه‏ام بر شما حرام و ممنوع باد! با شنيدن اين كلام همراهان قنفذ باز گشته نزد عمر رسيده و گفتند: فاطمه ورود بى‏اجازه به منزلش را بر ما ممنوع و حرام نمود! با شنيدن اين كلام عمر به خشم آمده و گفت: ما را با زنها چه كار؟! سپس به گروهى از اطرافيانش دستور داد تا مقدارى هيزم برداشته و با او همراه شوند، تا در اطراف منزل علىّ عليه السّلام قرار دهند، و اين در حالى بود كه ولىّ خدا به همراه همسر و فرزندانش در خانه بود! سپس عمر با صدايى بلند خطاب به حضرت امير گفت:بخدا سوگند يا خارج شده و با خليفه پيامبر بيعت مى‏كنى، و يا خانه‏ات را آتش مى‏زنم!.

سپس بازگشته و نزد أبو بكر نشست، در حالى كه مى‏ترسيد نكند علىّ با شمشير از منزل خارج شود، زيرا با سختى و شدّت او نيك آشنا بود. سپس به قنفذ دستور داد كه اگر خارج نشد بى‏اجازه او داخل شده و در صورت ممانعت خانه را به آتش بكشيد.قنفذ براه افتاده و با همراهانش بى‏اجازه به خانه ولىّ خدا يورش بردند، آن حضرت‏

خواست شمشير كشد ولى مانعش شدند، و شمشيرى از آنان گرفت تا دفاع كند ولى جمعيت او را محاصره كرده و شمشيرش را ستاندند، و از اطراف آن حضرت را محاصره نموده و ريسمانى سياه بر گردن مباركش انداختند، با مشاهده اين وضع دردانه رسول خدا بى‏تاب شده و خواست كه ميان همسر و پسر عمويش و آنان حائل شده و مانع شود، كه قنفذ ملعون تازيانه‏اش را به تندى بر بازوى مبارك صدّيقه طاهره فرود آورد!! اثر اين ضربه تا دم وفات در بازوى آن حضرت همچون دمبل باقى بود. در اين حال أبو بكر به قنفذ پيغام فرستاد كه علىّ را نزد من بياور، و اگر فاطمه ممانعت كرد او را بزنيد و از نزد علىّ دورش سازيد، با اين پيغام كار بالا گرفت و قنفذ با شدّت عمل بالاترى وارد صحنه شد و در نهايت قساوت و شدّت دخت گرامى پيامبر را ميان فشار درب و ديوار قرار داده و شدّت اين كار بحدّى بود كه پهلوى آن بانو شكست و بچّه داخل شكم سقط شد!! در اثر اين عمل ددمنشانه آن بانوى گرامى تا آخر عمر پيوسته زمين‏گير و بسترى شد تا اينكه به همين دليل مظلومانه به شهادت رسيد،

صلوات اللَّه عليها

 

احتجاج- ترجمه جعفری، ج۱، ص:۱۹۴-۱۹۶

 


حکایت مسجد و فدک و کوچه های مدینه انشالله بماند برای بعد

یا زهرا

 


برچسب‌ها: فاطمیه
[ جمعه 1392/12/09 ] [ 20:22 ] [ همسفر ]
به نام خدا

 در اينجا عمر به أبو بكر گفت: به دنبال علىّ بفرست تا بيعت كند، زيرا تا او بيعت نكند هيچ اعتبارى به كار ما نيست، و در صورت بيعت از شرّ او ايمن خواهيم بود، او نيز فرستاده‏اى را روانه خانه آن حضرت ساخت كه دعوت خليفه پيامبر را اجابت كرده و نزد من حاضر شو.

امام متّقين فرمود: چه زود سخن و فرمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را فراموش ساختيد! او و اطرافيانش بخوبى مى‏دانند كه خدا و رسول كسى را جز من خليفه قرار ندادند! فرستاده تمام سخنان علىّ را به گوش ايشان رسانيد، و براى بار دوم [به فرمان عمر] مأمور شد كه به آن حضرت بگويد: دعوت امير المؤمنين أبو بكر را اجابت كن. او نيز خبر را رسانيد.

حضرت امير عليه السّلام فرمود: سبحان اللَّه! بخدا قسم كه زمان زيادى از فوت پيامبر نگذشته و هنوز اين كلام رسول خدا در اذهان باقى است، و خود أبو بكر نيك مى‏داند كه لقب «امير المؤمنين» مخصوص من است، و رسول خدا وى را با شش نفر ديگر امر فرمود كه مرا به اين عنوان خطاب كنند. و او با رفيقش عمر چون منظور پيامبر را دريافتند گفتند:آيا اين دستور از جانب خدا و رسول او است؟ و فرمود: «آرى، اين حقّى از جانب خدا و رسول است كه او: امير المؤمنين، و سرور مسلمانان، و پرچمدار پيشانى سفيدان از وضو است،

خداوند علىّ را به روز قيامت بر صراط مى‏نشاند كه دوستانش را به بهشت داخل و دشمنانش را روانه دوزخ سازد». با شنيدن اين سخنان آن فرستاده به سوى أبو بكر بازگشته و او را از تمام مطالب آگاه ساخت، و آن روز از وى دست كشيدند. چون شب شد وى فاطمه را بر مركبى سوار نموده و تمام آنان را به يارى طلبيد، و جز همان چهار نفرى كه قبلا گفتم هيچ يك به يارى آن حضرت نشتافت، و تنها ما بوديم كه سرهامان را تراشيده و آماده جانفشانى و يارى آن حضرت شديم.و چون آن حضرت وضعيّت را در عدم يارى، و طرفدارى و فرمانبرى و بزرگداشت مردم نسبت به أبو بكر مشاهده فرمود، [صبورانه‏] در خانه‏اش نشست.

 

احتجاج - ترجمه جعفری ، ج۱، ص: ۱۹۳-۱۹۴

 


برچسب‌ها: فاطمیه
[ جمعه 1392/12/09 ] [ 20:2 ] [ همسفر ]
به نام خدا

سلمان گفت: چون شب شد حضرت امير حضرت صدّيقه كبرى را بر مركبى سوار نموده و همراه حسن

و حسين به خانه‏هاى اهل بدر از مهاجر و انصار رفته و ضمن يادآورى حقّ خود در خلافت؛ ايشان را به

يارى خود خواند، ولى تنها چهل و چهار نفر جواب مثبت دادند، و به آنان دستور داد كه صبح زود در

حالى كه سلاح بر كمر بسته و سرهاشان را تراشيده‏اند تا دم مرگ با او بيعت كنند، ولى جز چهار نفر

بر سر قرار نيامدند.به سلمان گفتم: آن چهار نفر كه بودند؟ گفت: من و أبو ذرّ و مقداد و زبير بن عوّام.

 

ولى حضرت امير نااميد نشده و شب دوم نيز آنان را به خدا قسم داد، و باز آن قوم صبح فردا قرار

گذاشتند، ولى هيچ كدام جز ما وفا نكرد، و به همين ترتيب در شب سوم و صبح سوم!! چون آن

حضرت غدر و بى‏وفايى آن قوم را ديد، در خانه نشسته و سرگرم جمع قرآن شد، و از خانه‏اش بيرون

نيامد تا همه قرآن را جمع نمود، و آن را بر اساس نزول و ناسخ و منسوخ مرتّب نمود، در اين حال 

ابوبكر دنبال او فرستاد كه از منزل خارج شده و بيعت كن، و آن حضرت فرمود: من مشغول جمع قرآن

مى‏باشم و با خود عهد كرده‏ام تا پايان جمع آورى قرآن جز براى نماز سرگرم هيچ كارى نشوم.

یارى آن حضرت تمام قرآن را در پارچه‏اى جمع نموده ممهور نمود. سپس سمت مسجد رفته و به جمع

حاضر و أبو بكر با صدايى بلند فرمود: اى مردم، من از زمان فوت پيامبر پيوسته سرگرم دفن و كفن او،

سپس مشغول جمع قرآن بودم تا اينكه تمام آن را در اين پارچه گرد آوردم، و اين را بدانيد كه همه آنچه

خداوند بر رسول خود نازل فرمود در اين قرآن جمع نمودم، و تمام آيات آن را رسول خدا بر من قرائت

نموده و تأويلش را بمن آموخته است.گفتند: ما به آن هيچ نيازى نداريم، و نظير آن نزد ما موجود است.

سپس ولىّ خدا به خانه خود مراجعت نموده و اين آيه را تلاوت مى‏كرد:

فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ‏!!" و(به خاطر بياوريد) هنگامى را كه خدا،

از كسانى كه كتاب(آسمانى) به آنها داده شده، پيمان گرفت كه حتماً آن را براى مردم آشكار سازيد و

كتمان نكنيد! ولى آنها، آن را پشت سر افكندند؛ و به بهاى كمى فروختند؛ و چه بد متاعى مى‏خرند؟!

(187) آل عمران"

احتجاج-ترجمه جعفرى، ج‏1، ص: 191-19۲

 


برچسب‌ها: فاطمیه
[ جمعه 1392/12/09 ] [ 19:56 ] [ همسفر ]
به نام خدا

سلام

برای گذاشتن این پست چندین روز فکر میکردم که با توجه به تاکید رهبر به وحدت گذاشتنش درسته یا نه اما از خوندن این مطالب انقدر دلم به درد اومد که تصمیم گرفتم انشالله قضیه شهادت مادر سادات رو از لحظه رحلت پیامبر تاشهادت بیان کنم.


سلمان گويد: هنگام غسل جريان سقيفه را به گوش او رساندم و اينكه الحال أبو بكر بر منبر رسول خدا نشسته و

مردم با او بيعت مى‏نمايند.حضرت علىّ عليه السّلام فرمود: اى سلمان، آيا دانستى اوّلين نفر كه در منبر پيامبر با

أبو بكر بيعت نمود كه بود؟ گفتم: نه، جز آنكه در سقيفه بنى ساعده أوّل كسى كه با أبو بكر بيعت نمود. بشير بن

سعد و پس از او به ترتيب: ابو عبيده جرّاح، عمر بن خطّاب، سالم مولاى ابى حذيفه [و معاذ بن جبل‏].

فرمود: منظور من اين نبود، آيا متوجّه شدى وقتى أبو بكر به منبر رفت اولين نفرى كه با او بيعت كرد چه كسى بود؟

 گفتم: نه نفهميدم، ولى به خاطر دارم كه او پيرمردى عصا بدست بود كه در پيشانى اثر سجده داشت و در حالى

كه لباسهاى خود را جمع كرده بود از منبر بالا رفته و به حالت گريه گفت: خدا را شكر كه مرا زنده نگه داشت تا

اينكه تو را در اين مكان ديدم، دست خود را بگشا تا با تو بيعت كنم، و با او بيعت نموده و از منبر پائين آمد و

ازمسجد خارج شد. حضرت امير به من فرمود: اى سلمان نفهميدى او كه بود؟ گفتم: نه؛ ولى از لحن كلامش

ناراحت شدم گويا از مرگ پيامبر خوشحال بود.

امام علىّ عليه السّلام فرمود: او ابليس ملعون بود، پيامبر به من گفته بود كه در روز غدير خمّ كه مرا به دستور

خداوند به مقام خلافت نصب و تعيين فرموده، و درباره‏ام آنچه لازم بود به مردم گفت، و تبليغ آن را از همه خواست،

ابليس و يارانش در آنجا حاضر بوده به هم گفتند: اين امّت پيوسته مورد هدايتند و از هر گمراهى محفوظند، و به

همين جهت هيچ‏ راه نفوذى بديشان نخواهيم داشت، چرا كه امام و پناه پس از پيامبرشان را يافته‏اند.

ابليس با شنيدن اين سخنان سخت متأثّر و اندوهناك شد و رفت. و حبيبم به من گفته بود پس از وفاتم مردم در

سقيفه بنى ساعده پس از مخاصمه و مذاكره با أبوبكر بيعت نموده سپس به سمت مسجد آمده و أوّل كسى كه

بر منبر با او بيعت كندابليس لعين است كه؛ بصورت پيرمردى عصا بدست و شادان چنين و چنان گويد.سپس

شيطان با ساير يارانش گرد آمده وپس از شادى بسيار روى به آنها نموده و گويد: فكر مى‏كرديد ديگر ما را به اين

جمعيّت راهى نيست، مرا چگونه ديديد،آرى نفوذ من بديشان از همان جا آغاز شد كه فرمان خدا و رسول را زير پا

گذاشتند

احتجاج-ترجمه جعفرى، ج‏1، ص: 189-191

----------------------------------------------------------------------------

پی نوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نام كتاب: الإحتجاج على أهل اللجاج‏

نويسنده: احمد بن على طبرسى‏

موضوع: كلام- مناظره‏

تاريخ وفات مؤلف: قرن 6

 

اعتبار روايات و كتاب‏

كتاب الاحتجاج از كتب معتبرى است كه علما به آن اعتماد دارند و بدون هيچ دغدغه‏اى روايات آن را نقل مى‏كنند.


برچسب‌ها: فاطمیه
[ چهارشنبه 1392/12/07 ] [ 14:46 ] [ همسفر ]

به نام خدا

 

حسین من ، بیا و این دل شکسته را بخر

حسین من ، مسافر جا مانده را با خود ببر

 

-------------------------

سریال جاماندن هایم به قسمت پنجم رسید.

 


برچسب‌ها: دلنوشته
[ شنبه 1392/12/03 ] [ 16:56 ] [ همسفر ]
به نام خدا

چشمهایش را بست.آهسته زیر لب نجوا کرد سبحان الله...

دلش آرام نگرفت.دوباره زمزمه کرد سبحان الله...

نمیدانست چرا نه میتواند معنای این کلمه  را درک کند و نه از آن عبور کند.

دوباره تکرار کرد.... سبحان الله... پاک و منزه است  خداوند ..... دلش لرزید...

پاک و منزه است خداوند از هر عیب و نقصی.... ازهر عیب و نقصی...

به یاد روزهایی افتاد که با خدایش دعوا میکرد که چرا ؟؟؟ چرا خواسته ام را نمیدهی؟

تو چه هستی؟ بنده ای سراپا نقصان و عیب و تقصیر....پس چگونه  تقصیر ها را به گردن خدایی می اندازی که از هر عیب و نقصی بری است؟

سبحان الله یعنی اگر مشکل و امتحانی برایت پیش آمد داد و بیداد راه نینداز که خدایا مگر من چه گناهی کرده ام که باید این بلا به سرم بییاید.

سبحان الله یعنی فکر نکن که خداوند با چوب بالای سرمان ایستاده است  تا در اولین فرصت بزند توی سرمان وحقمان را بگذارد کف دستمان.انگشتت را به سمت خودت  برگردان در وجود پرنقص و معصیت خودت دلیل مشکلاتت  را جست و جو کن..

سبحان الله یعنی اگر دعایت مستجاب نشد زمین و زمان را زیر سوال نبر.برگرد ودر افکار و اعمال و وجود پر نقص خودت دنبال حجابها  بگرد.

سبحان الله یعنی از خدایی خداوند به دوراست که قصد اذیت و آزار بندگانش را داشته باشد..پس اگردر سختی هستی بدان که حکمت خداوند تقدیری را برایت رقم زده است که از نتیجه اش شگفت زده خواهی شد.

سبحان الله یعنی هیچ بدی و کمبودی در ذات خداوند قابل تصور نیست.پس اگر کمبود و بدی در زندگیت هست با کمی تامل ریشه اش را در وجود خود، خواهی یافت.

سبحان الله یعنی باید حواست را خوب جمع کنی تا ذره ای گمان بد نسبت به خداوند در دل راه ندهی..چرا که  خداوند پاک و منزه است  و از هرعیب و نقصی به دور..

سبحان الله یعنی به خدای خودت اعتماد داشته باش..

 


سبحان الله، یعنی ای بنده من من خدا با این همه بزرگیم دلم برای توی بنده کوچکم تنگ میشه؛وقتش نرسیده با من خدا آَشتی کنی؟؟؟!!!    "در مسلخ عشق"

سبحان الله، یعنی خداوند اساس زندگی بندگانش را بر هندسه عدالت قرار داده است فقط کافیست یاد بگیریم خوب ببینیم.    "T.k"

سبحان الله، یعنی پاک ومنزه است خدا از هر عیب و نقصی پس حواست باشه هر کاری نمیتونی بکنی شرم کن.       " یا مهدی"

سبحان الله، یعنی خداوند بزرگتر از آن است که بتوان آن را وصف کرد. " گمنام "

 


سلام

با اجازه دوستان این مطلب رو با نظرات شما کامل کردم

 


برچسب‌ها: خدا
[ دوشنبه 1392/11/28 ] [ 17:48 ] [ همسفر ]
 به نام خدا

سعید قاسمی میگفت: زمان جنگ توی گردان حاج همت که بودم یک روز حاج همت گفت: بچه ها بجنگید، بجنگید وگرنه میبرنمون زیر بار خفت و خاری.فکر کردم منظورش اینه که توی عملیات شکست میخوریم.حرفش رو نفهمیدم تا بعد از پذیرش قطع نامه هیئتی که از طرف سازمان ملل برای تحقیق جنگ اومده بودن توی کانالهایی که خون بچه های ما ریخته بود بطری مشروب مینداختن و با لباس کابویی عکس یادگاری میگرفتن.

انگار تاریخ دوباره تکرار میشه..

گفتن 5درصد بهتون میدیدم ول کنید هسته ای رو،  اَهِ ، جیزه،

 یه مرد مثل شهریاری کمر همت بست و با همکاراش 20 درصد

 رو ساختن و به نسل جدید منتقل کردند منتها به قیمت خونشون تا مردم ایران سرشون بالا باشه.

وقتی شهید شد عکسش رو بنر کردن و زدن روی در و دیوارهای شهرمان

 

اما چقدر زود یادمان رفت حرمت خون شهید.   

 

ببخشید استاد ، ببخشید امانت دار خوبی نبودیم

ببخشید که به بهانه گشنگی مردم ثمره خونتون رو دادیم پلمپ کنن    

ببخشید که شما خونتون رو دادید تا ایران سربلند باشه اما 

 

ما اجازه دادیم شرمن بگه شما انقدر زیر بار تحریم گشنه مونده بودید که

 تا قسط اول توافقمون رو آزاد کردیم فوری سبد کالا دادید مردمتون از گشنگی نمیرن.

دوستان بجنگید وگرنه.....

استاد میترسم.میترسم سریال فراموش شدن خونهای داده شده طولانی بشه و سراز دفاع مقدسمون در بیاره

شنیدم زمزمه هایی درباره موشکهای بالستیکمونه.

انگار چشمهایی به دنبال ثمره خون شهید تهرانی مقدمه.

مگر مرده باشیم ما


برچسب‌ها: شهید هسته ای, تحریم, شهید شهریاری
[ یکشنبه 1392/11/20 ] [ 19:34 ] [ همسفر ]

 به نام خدا

بار الهی!

خسته از خود واغیار، به تو پناه آورده ام.

معبودا!

مسافری خسته ام از بار معصیت و سختی راه و هجمه های این دیار.

معبودا !

دل در گرو نامت بسته ام و کوله بار بر دوش به امید وصالت گام بر میدارم.

بار الهی!

چگونه ناامید باشم وقتی به آمرزشت امیدوارترم تا به عمل نیک خود.و یقین دارم که رحمت بی کرانت وسیع تر از بار معصیت من است.

بار الهی!

گر گناهم نزد تو بزرگ است ، چه باک از وصال، چرا که عفو تو بزرگتر از گناه من است.

بار الهی!

گر من شایسته رحمت بی کرانت نیستم اما ،این رحمت تو است که شایسته فراگرفتن من است، چراکه همه کائنات در سایه عالم گیر رحمت بی کرانت آرمیده اند.

ســـــبــــــحان الله..... چگونه ناامید باشم؟ ناامیدی حرام است بر کسی که، به او رخصت به زبان آوردن نام پرمهرت را داده باشی.

 

 یـــــا ارحـــــــــم الـــــّراحــمـیـن

 


برچسب‌ها: خدا
[ چهارشنبه 1392/11/09 ] [ 16:38 ] [ همسفر ]

به نام خدا

باران زیبایی میبارید.دلم گرفته بود.به خودم میگفتم رحمت خدا که بی نهایت است و شامل همه میشود، پس چرا بعضی وقتها این رحمت شامل حال ما نمیشود؟چرا بعضی وقتها هرچه بعد از نمازهای یومیه ات میگویی " الهم اهدنی من عندک و افض علی من فضلک وانشر علی من رحمتک و انزل علی من برکاتک" بازهم باران رحمت خدا شامل حالت نمیشود و سرشار نمیشوی و از این باران رحمت بیکران فقط چند قطره نصیبت میشود؟

در همین افکار بودم که لباس گرمی پوشیدم ، به اتاق روی پشت بام خانه مان رفتم و پنجره را باز کردم.تماشای آسمانی پراز ابرهای پنبه ای خاکستری وقطرات زیبای باران که روی پشت بامها میریخت در کنار نسیمی که صورتم را نوازش میداد واقعا رویایی بود.دیدن درختان زیبایی که زیر باران شسته شده بودند و با طراوت و از همیشه سبز تر به تو سلام میدادند واقعا لذت بخش بود.

داشتم جرعه جرعه این زیبایی ها رو می بلعیدم که یکدفعه درست روبروی پنجره چشمم به فنجان کوچکی افتاد.اول تعجب کردم و با خود گفتم یعنی کی این فنجان رو اینجا گذاشته؟کمی که نگاهش کردم چیز جالبی توجه ام را جلب کرد.از بین باران زیبایی که به همه جا یکسان می بارید هرچند وقت یکبار فقط چند قطره نصیب این فنجان کوچک میشد.درحالی که قطرات باران بی وقفه در اطرافش به زمین می ریخت.مشکل کجاست؟ مشکل از باران است یا کوچکی خود فنجان؟

دوباره چشمهایم پراز اشک شد.خدایا.خدای مهربانم ، ممنونم که بنده حقیرت را متوجه اشتباهش کردی.و چقدر زیبا است تربیت تو.......... یا رب............ یا رب

بله درسته مشکل از کوچکی فنجان  بود.درست مثل فنجان کوچک وجود من.

خدایا کمکم کن فنجان کوچک وجودم را بشکنم و این وجود کوچک را به بیکران رحمتت متصلم بنما

 

 

 


برچسب‌ها: خدا
[ شنبه 1392/11/05 ] [ 14:56 ] [ همسفر ]

به نام خدا

نمیدونم تا حالا شده از غصه ازدست دادن بزرگترین آرزوت چشمات گریون باشه و دلت پراز آتیش اما از ته دلت خوشحال باشی یانه.

نمیدونم میشه فهمید کسی رو که از ته دلش زار میزنه ولی باز هم از ته دلش میگه خدایا ممنونم.خدایا شکرت، یا نه.

تضاد عجیبیه ولی این روزها همش به یاد لحظه جدایی حاج همت از خانواده اش می افتم.همون لحظه ای که به پهنای صورت اشک می ریخت ولی دل از خانواده اش کنده بود .نمیتونستم درک کنم چطور میشه برای چیزی اینطور عاشقانه گریه کرد و درعین حال ازش دست شسته باشی.فکر میکردم حاجی از خانوادش دل کنده ولی حالا میفهمم که اشتباه میکردم.حاجی درنهایت عشقش به خاطر دلیل همین عشق یعنی خدا از خانواده اش عبور کرد.سخته.... واقعا سخته.

ای مـــــــــــــــگـــــــــــــــــس عرصه ســـــیـــــمرغ نه جولان گه توست


برچسب‌ها: خدا, محمد ابراهیم همت
[ چهارشنبه 1392/11/02 ] [ 14:30 ] [ همسفر ]
به نام خدا

زانوی غم بغل کرده بود و زار زار گریه می کرد.گفتم:اشکال نداره همین حالت یعنی توبه.خدا رحیمه ،بگو یا غافر من استغفر، خودش گفته توبه بنده هایی مثل تو رو قبول میکنه.

_ آروم که نشد هیچ، گریه اش بیشتر شد.

مگه نشنیدی که خدا غفار الذنوبه... مطمئن باش می بخشه.

_ بازم دست از گریه برنداشت.

نکنه نگران آبروتی؟ نگران نباش خدا ستار العیوب.چی از این بهتر که هم میبخشه وهم از دیگران مخفی میکنه؟!

_ نه خیر انگار قصد نداره دست از گریه برداره.

مگه توی دعا نخوندیم یا مبدل السیئات بالحسنات.خدا انقدر بزرگه که اگر قابل بشیم خطاهامون رو با حسنه عوض میکنه.کجا دیدی بدی بنده رو بخرن وجاش خوبی بدن؟توکلت به خدا باشه..

_اینبار دیگه باسوز غریبی بلند بلند زد زیر گریه!!

جا خوردم.ای بابا چطه تو؟مگه چه اتفاقی افتاده که هرچی من میگم بیشتر گریه می کنی؟

هق هق کنان گفت:درسته،خدا رحیمه،می بخشه، می تونه به راحتی از ذهن انبیا وائمه و ملائکه و بنده هاش پنهان کنه.جتی می تونه از ذهن خودم هم پاکش کنه.اما مگه توی همون جوشن کبیر نخوندی .. یا عالم السر ، یا ابصر الناظرین ، یا عالم لایجهل....؟

خدا که نه چیزی از چشمش پنهان میمونه ونه چیزی رو فراموش میکنه...... شرمندگی معصیت در حضور خدارو چه کنم؟ آخ که مولام علی راست میگفت:ترک گناه آسان تر از طلب توبه است.حکمت170 .

 و دوباره زد زیر گریه.

یک نگاه به اون کردم،یک نگاه به خودم، پیش خودم گفتم:من توچه دنیایی ام اون تو چه ملکوتی سیر میکنه؟کلاه  همه چیزدانیم رو انداختم زیر پام، از خجالت سرم رو انداختم پایین و رفتم.


برچسب‌ها: خدا
[ سه شنبه 1392/10/03 ] [ 18:10 ] [ همسفر ]

به نام خدا

نوزادی نو رسیده بودی،در آغوش مادر بی تاب بودی،به آغوش پدر پناه آوردی اما بازهم بی تاب بودی،تو را به آغوش پیامبر سپردند و بازهم تو بی تاب بودی.تااینکه نوبت به برادرت حسین رسید،آری انگار تنها او آرام دل بی تابت بود.

سومین روزی بود که قدم به خانه جعفر گزاشته بودی.گوشه اتاق با زانوهای بغل کرده اشک می ریختی.تو تازه عروسی ،آخر چه شده که اینگونه بی قرار می گریی؟اما دلتنگی امانت را بریده بود ، دل پر دردت گوشش به این حرفها بدهکار نبود وهوای آرام جانت را داشت.پرکشیدی به سوی آرام جانت.وارد اتاق که شدی حسین رادیدی که گوشه ای زانوی خود را درآغوش کشیده و از فراغت می سوزد.چشمتانکه به هم افتاد تمام غمهای عالم از دل هردو پرکشیدند ورفتند.

وای.... وای از اربعین... 40 روز پر درد،40 روز همسفری با قاتلت،40 روز زیر سایه سرت گام برداشتن،40 روز زخم زبان شنیدن، ۴۰ روز دوری از آرام جانت، 40 روز فراغ...........

دوباره لحظه دیدار است....اما اینبار تمام غمهای دنیا روی سر خواهرت ریخت...

امـــــــــــــان از دل زیــنــب 


برچسب‌ها: اربعین, زینب
[ پنجشنبه 1392/09/28 ] [ 16:33 ] [ همسفر ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

زهرچه غیر یار استغفرالله
ز بود مستعار استغفرالله
دمی کان بگذرد بی یاد رویش
از آن دم بیشمار استغفرالله
زبان کان تر به ذکر دوست نبود
زسرش الحذر استغفرالله
سرآمد عمر ویک ساعت ز غفلت
نگشتم هوشیار استغفرالله
جوانی رفت و پیری هم سرآمد
نکردم هیچکار استغفرالله

........................................

عالم همه مبهوت تماشاي حسين است
هر چند حسين است تو را محو تماشا
"چون چشم تو دل مي برد از گوشه نشينان"
شد گوشه ي شش گوشه براي تو مهيا
از گوشه ي شش گوشه دلم با تو سفر کرد
ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا
مجنون علي شد همه ي شهر ولي من
مجنون علي اکبر ليلام به مولا

حمیدرضا برقعی
لینک های مفید
امکانات وب